از یک ایده کوتاه شروع کن
به جای نوشتن یک زندگینامه چند صفحهای، اول توی یک جمله بگو شخصیتت کیه. مثلاً: «یک جوان شهرستانی که برای پیدا کردن کار به شهر اومده و خیلی زود به آدمها اعتماد میکنه.»
همین جمله برای شروع کلی تصمیم میسازه: چرا وارد شهر شده، دنبال چه کاریه و چه ضعفی ممکنه براش دردسر درست کنه.
هم نقطه قوت بده هم نقطه ضعف
اگر شخصیتت در همه چیز عالی باشه، خیلی زود خستهکننده میشه. آدم واقعی اشتباه میکنه، بعضی چیزها رو بلد نیست و گاهی تصمیم بد میگیره.
مثلاً ممکنه خیلی اجتماعی باشه ولی نتونه پول نگه داره، یا شجاع باشه ولی از تنها شدن بترسه. این تضادها برای داستان خیلی بیشتر از «همهفنحریف بودن» ارزش دارن.
گذشته باید کمک کنه، نه محدودت کنه
کمی درباره خانواده، شهر قبلی یا دلیل اومدنش به شهر فکر کن، ولی همه آینده رو از قبل تعیین نکن. بهترین بخش RP اینه که اتفاقهای واقعی داخل شهر شخصیتت رو تغییر بدن.
ممکنه با یک شغل شروع کنی و چند هفته بعد به خاطر آدمهایی که دیدی مسیرت کاملاً عوض بشه. این تغییر طبیعی، بخشی از رشد کاراکتره.
لحن و رفتار ثابت داشته باش
لازم نیست صدای خاص یا لهجه ساختگی داشته باشی. مهمتر اینه که شخصیتت در موقعیتهای مشابه رفتار قابلفهمی داشته باشه.
اگر آدم صبوریه، نباید هر بحث کوچیکی رو به دعوا تبدیل کنه. اگر قانونمداره، تصمیمهای خلاف قانون باید برای خودش هم دلیل جدی داشته باشن.
اجازه بده بقیه هم روی داستانت اثر بذارن
رول پلی دونفره و گروهی جذابه چون همهچیز دست تو نیست. آدمهایی که ملاقات میکنی میتونن دوست، رقیب، همکار یا دلیل تغییر شخصیتت بشن.
به جای اینکه بخوای سناریو دقیقاً همونطور که تو میخوای پیش بره، به اتفاقهای غیرمنتظره هم جا بده. خیلی وقتها بهترین داستانها همینطوری ساخته میشن.